آتش

Home page > اجتماع > درد دلی با برادر کوچی ام

درد دلی با برادر کوچی ام

نویسنده: داکتر کاظم وحیدی

Sunday 10 August 2008


سالیان درازی است که برادران و خواهران کوچی ما کوه¬ها و بیابان¬ها را پیاده زیرپا می¬گذارند تا به¬زعم خود لقمه نانی به کف آرند و از آن “قوت لایموتی” برای بقا تهیه نمایند.

این راه که مشقت آن بسا بیش¬تر از کارهای دیگری برای نان آوری است، هم¬چنان پیموده می¬شود و پیامد خستگی آن برای همیشه برتن و روان¬شان می¬ماند، چرا که هنوز آثار ستوه و غم راهپیمایی یک سال از وجودشان زدوده نشده که نیاز گام نهادن به همان راه دشوار و پرسنگلاخ و معبر احساس می¬گردد و باید رنجی نو را با پیمایشی دیگر بیاغازند. در این رهگذر تنها درد است که بر پاها و شانه¬های شان می¬ماند و به فرسایش روزافزون تن و روانشان می¬پردازد.

زندگی او فرورفتن در مردابی را می¬ماند که راه گریز بر او بسته شده و جز تقلایی برای ماندن و دست و پا زدن نا میدانه بهر آن¬چه خود نمی¬داند، نمانده است. او از زندگی دیگران تنها نمایی درذهن دارد که از راه چشم به آن دست یافته و هرگز به فرصتی جهت آزمون آن دست نیازیده است. او نمی¬داند که شهر چیست، درجایی آرام خسبیدن و لباس¬نو پوشیدن و خوراکی متنوع خوردن چه لذتی دارد، گرچه گاهی اشتیاقش را در وجود خود و یا فرزندانش می¬بیند. درست است که او سرگردان کوه و دشت است و همیشه هم¬راه و هم¬درد چند حیوان اهلی¬ای که امید حیاتش را به آن¬ها بسته و بیماری و مرگ آن¬ها را، دردی ناگوار در وجود و وضعیت زندگی خود می¬پندارد. پس او که چنین به حیوانی مأنوس و دلبسته است، سرشار از عاطفه باید باشد که با اندک مهری، غم¬یار دیگری خواهد شد.

فرزندان¬شان وقتی چشم به کودکان هم¬سالشان می¬اندازند که با پشتاره¬ای به سوی مکتب می¬روند، گر ندانند که این راه چه سودی دارد، لیک می¬دانند که آنان چون خودشان میخ¬کوب و مقید به سرنوشت چند بز و گوسفند و ملزم به هم¬راهی آنان تا اقصی نقاط میهن و گذشت از هر دشت و دمن نیستند. دست¬کم می¬بینند که آنان شادند و لباس¬های رنگارنگ پوشیده¬اند و بره آهوهایی می¬مانند که با اشتیاق به هرسو می¬دوند و به سوی مکتب می¬روند. می¬دانم که محکومیت آنان به چنین سرنوشتی، درک و فهم ارتقا و کمال علمی را از آنان ربوده و صبوی اشتیاق¬شان به چنین وادی هایی، نسل¬ها پیش درهم شکسته که شاید در اندرون خود، به ره¬پویان دانش و زندگی دیگر گونه، جانانه بخندند. شاید خود را بسی بهتر از دیگرانی بدانند که از سیر و گذر درطبیعت بازمانده¬اند و دل را به سراهایی بسته و محدود داده¬اند که اینک اسیرش گشته و همه تلاش¬شان مرمت و آذین آنست. و شاید به¬ما ریشخند می¬زنند که به خواندن دل خوش کرده¬اند و به گفتن اوهامی به¬نام دانش که درواقع برای فخر فروشی است، عشق می¬ورزند.

شایدهم در حسرت همه¬ی آن¬ها شب و روز را به¬سر می¬برند و هنگام ناخوشی و بیماری، یادی از درمان¬گاه¬هایی می¬کنند که دسته دسته شهریان را به آن¬جا می¬کشاند تا دوای درد خویش به¬دست آورند. بهتر آنست که بگوییم، از او و اشتیاق و کشش¬های درونش کم می¬دانیم، چراکه چون او نزیسته¬ایم و همه ابزار رفاه را بهر خود خواسته¬ایم و از او دریغ ورزیده¬ایم. شاید آن¬چه از درد و اشتیاق او می¬گوییم، برای او جز آشکار کردن بلاهت¬مان نباشد، و شاید گفته¬های¬مان یکی از هزاران رنج او به¬شمار آید. اگر چنین است که صدالبته به¬سان یک انسان باید اوهم عشق و شوق آسایش داشته باشد. دراین¬جا این سوال پیش می¬آید که چرا و چگونه و چه¬کسانی به چنین سرنوشتی دچارشان نموده¬اند؟ چرا او برادری در کنارم نباشد که راحت بزید و از داده¬های سرشار خداوندی بی¬بهره گردد؟ چرا او باید مشکل¬آفرین زندگی و جان کسانی گردد که کم¬تر از او رنج نمی¬برند و بیش از او میخ¬کوب زمینی گشته که سخت نافرمانی مالکش می¬کند و از دادن بهره اجتناب می¬ورزد؟ چرا باید در این رهگذر حتا جان دهد و یا از جان بستگان و یا رمه¬اش چشم بپوشد؟ مگر نمی¬شود به¬گونه¬ی دیگر زیست؟ اگرهم با این کار به تکه¬ای زمین لجوج و بدکنشی که به آن¬همه تلاش مالک کنونی¬اش، پاسخی گوارا نمی¬دهد تا از رنج وجودش بکاهد، دست یابد، به¬راستی چه خواهد کرد؟

آیا کوچی¬ای که اینک تقدیرش را نه پیمایش طبیعت، که عده¬ای سودجو و فتنه¬انگیز رقم می¬زنند، با گرفتن این زمین¬ها با زور و یا تزویر و جعل¬سند، می¬تواند زمستان و حشتناک سرزمین¬های بومیان را تحمل نماید و با آن شبانه¬روز و با شکم خالی به ستیز گذراند؟ اگر چنین است، پس چرا سرزمین خوب جنوب و شرق را تاکنون برای اسکان¬شان آماده نساخته¬اند که سخت مناسب حال و طبیعت اوست؟ اگر دیگرانی وادارشان می¬کنند که چنین به¬جان هم¬نوع و هم¬وطن و هم¬سرنوشتش بیفتند و یگانه سرچشمه¬ی نان¬شان را بگیرند، چرا خود زمینه¬ی زمینی دیگر را برای¬شان فراهم نمی¬سازند؟

این نجواها بارها زمزمه شده¬اند و گاهی به سرودی دردآلود و گاهی سرشار از خشم بدل گشته¬اند، اما نه گوش شنوایی است مجمع دولت را و نه هم¬دردی ایست یاران را. این سروده¬ها تا سالیان دیگری بدین¬گونه خواهند ماند که بازهم خون¬ها ریخته شوند و رنج¬ها سر برکشند. اما آیا در این میان سودی است درد پیشگان کوچی را؟ درواقع این راه، کژراهه ایست که جز افزایش کینه¬ها و ریزش بیشتر خون¬ها از آن نخواهد تراوید.

برادر کوچی¬ام اگر امروز نفهمد، پس از گذشت از رنج¬های بیشتر و تحمل صعب و تعب¬های بی¬شمار، روزی به¬خود خواهد آمد که افسانه¬های بافته¬ی یارنمایان امروزی¬شان، جز به افزایش اندوخته¬های جیب و بانک آنان نمی¬انجامد و در این وادی کینه و رزم، او را سودی نخواهد بود. چراکه شما را برای افزودن زور و پول خود به چنین زندگی¬ای گماشته¬اند و با دادن رفاه و زندگی بهتر به شما، سوراخ روزی¬شان را هرگز نخواهد بست. بنابراین، باید شما همیشه اسیر سنگلاخ و تگاب¬ها باشید تا آن¬ها به نوایی رسند.

مگر در قانون ما روشن نگشته که ساکنان دایمی و برخورداران از اموال غیرمنقول، و آنانی که بنا به شرایط جوی در سیر و حرکت نمی¬باشند، کوچی نیستند.1 و بازهم در گوشه¬ی دیگری از همان قانون نگفته که ازدست داده¬گان شرایط کوچی و کوچی¬گری، تابع احکام نفوس مسکون قرار می¬گیرند. 2

آیا تا کنون فکر کرده¬ای که اگر آنان یار تو اند، چرا درمیان پجیروها و لگزیس¬ها لمیده¬اند تا راه کوتاه تا مأمن و راحت¬گاه¬شان را بپیمایند، اما تو هم¬چنان آواره و سرگردان لقمه¬ای نان درسرزمین¬های پست و بلندی؟ چرا با آن¬همه پول و داشته¬های مادی به تو خانه نمی¬دهند و یا به ساختن فارم¬های مالداری اقدام نمی¬نمایند تا ترا بدان¬جا ببرند و سهمی بهر کارت دهند که به بخشی از آسایش مورد نیاز هر انسانی دست یابی؟ اوکه غم نان ندارد و عمری را در رفاه خارجه گذرانیده و امروز تجارتش بسی سودبخش است ، از کجا با دردت آشنا گشته که به¬نمایندگی از تو سخن بگوید؟ به¬راستی آن¬همه سطوت و شرف را به¬خاطرش نه مسافت راه مانع تلاشت گردیده و نه سختی سنگ¬های راه، پس چرا باید آن¬همه را به ناچیزی باید فروخت؟ معامله¬ای که خودت در آن نقشی نداری و دیگران برای کسب مالی و یا رسیدن به جاهی (مقام) تمام مراحل آن را از تصمیم تا محاسبه و اجرا پیموده اند. به¬راستی برادرم، اینک و با گواه گرفتن خداوند به¬من بگو، که آیا باگرفتن زمین من، خودت مالک آن خواهی شد؟ و آیا با ربودن لقمه¬ی نانم، تاکنون آن را به¬دهانت فرو برده¬ای؟ آیا اندیشیده¬ای که زمین و نان من کجا رفته است؟ مطمئنم که تو از آن¬ها بهره¬ای نبرده¬ای؟

برادر کوچی¬ام، من سالیان درازی است که به تو اندیشیده¬ام و این¬که چگونه باید اندکی از رنجت بکاهم. در این راه بسی جنبیدم تا موضوع اسکان ترا در قانون¬اساسی بگنجانم و به همت دوستان و هم¬یاری انسان دوستان فرهیخته، فرجام کار چنین شد و ماده¬ی 14 قانون¬اساسی بر وفق مراد تو به¬تصویب رسید. بازهم دو سال پیش، خانه¬هایی که به¬عنوان بازگشت¬کنندگان از سرزمین بیگانه مستحق آن بودم، همه را یک¬جا به¬تو بخشیدم تا اگر دولت¬مان دل¬سوز نیست، ما می¬توانیم غم¬یار هم باشیم و بهر زدودن رنج هم¬دیگر، شریک و هم¬کار گردیم. به¬راستی چه کسی پرسید که حدود هزار نمره زمین توزیع شده در ولایت میدان وردک چه شد و چه کسی به آن¬ها دست یافتند؟ آیا بازهم همو که مدعی نمایندگی ترا دارد، همه را بلعید تا به نوایی رسد؟

چراکه بازهمان کوچی¬ای که اسکانش را برخودم اولویت بخشیدم تا آسوده گردد و راست¬کاری مرا بفهمد، با انبوهی سپاه برخانه و سرزمینم آمد و دست¬رنجم را برد و برادرانم را بس فجیعانه کشت و خواهرانم را زخمی و آواره نمود. هنوز بی¬باورم به این¬که کوچی رنج کشیده و تلاش¬گر نانی شرافتنمندانه، توبیخی را بر من ارزانی بدارد که ماه¬ها پیش از آن، استحقاق زمینم را به او بخشیده بودم.

اینک من بر او بیم¬ناکم که پیمودن راهی به¬خواست دیگران که فرایند خون و خشم و خفت را به¬بار می¬آورد، به کدام فرداها خواهد رسید. دیروز که نیاکانم را به مسلخی گسترده کشیدند و زمین¬های¬مان را به نیاکان¬تان هدیه کردند، من باز و با کول کردن بارهای سنگین و ساختن راه¬های سخت، تکه¬ای دیگر خریدم تا از آن نانی به کف آرم و یا در آن، خستگی را از وجود و روحم بزدایم. من امروز در تکاپوی آنم که دردهای مزمن و فراق و مرگ پدرانم را کرخت نمایم، گرچه نمی¬شود فراموش¬شان کنم. آن روزها گذشتند و همه بدبختی¬ها درچشمانم اندکی کم¬رنگ می¬نمایند، اما من ماندم چون اراده نموده¬ام که بمانم و بزیم. و چنان¬که گفتم، بیم¬ناک توام که دست¬یار او که همیشه قصد بیرون انداختنم را درسر می¬پروراند، نگردی و یا نمانی. چراکه با تمام درد و خون و غصب، من فردا باز خواهم ماند، اما نه تو خواهی توانست که سرشرافت بلند نمایی و نه آنانی¬که به این راه تشویقت می¬کند، جرأت پشتیبانی از کارهایت نماید. مسلم است که آن روز، یارنمایان امروزی¬ات، برای مشروعیت¬شان، از تو برائت خواهند جست.

پانبشته¬ها

ماده¬ی دوم قانون ثبت احوال کشور ماده¬ی 29 ثبت احوال کشور


Follow-up of the site's activity RSS 2.0 | Site Map | Private area | SPIP | template